جهنم ستاره 
                       یا قلب پاره پاره
                                              بی بغض و بی بهانه
                                                                            کجای این هیاهو
  
                                                             

                                ...
دست تو جای داره؟

ویرانه های خاطراتم در انبوه قاصدکهای بی کس گم گشته
و من...تنها.......
به فرداهای بی خاطره دل بسته ام
شاید کسی در آن دورها..
معرفت دستهایم را باور کند.
شاید..هنوز..
کسی در شهر دلتنگی های من
بغض ناب و فرو خورده ام را جستجو می کند
و من..به تبرک چشمان خسته اش
 عاشقم .
و این عشق را در کنکاش بی رمق اما......
پر امیدش باور کرده ام!
شاید آنجا کسی برای رویش من
هنوز....
منتظر است.
هنوز منتظر است!

دلم برای حافظ تنگ شده.آخرین باری که پیشش رفتم تقریبا یکماه پیش بود.با مهمانی که
از مشهد به شیراز آمده بود به حافظیه رفتم. البته افسوس که حافظیه بدل شده به میعادگاه دوست دختر دوست پسرایی که جایی واسه گفتن حرفهای و حرکات محرمانشون پیدا نمیکنن و میان اونجا تا در جوار حافظ سر همو کلاه بذارن!
امروز باز  روزم رو با نصیحتهای مادرانه و پر حسرت مامانم شروع کردم،امروز خبر ازدواج قریب الوقوع یکی از دوستانم رو شنیدم اما مامانم مگه گذاشت خوشحالی ام دوام پیدا کنه؟طفلک دوباره یادش اومد که دختر تر گل ورگل اش داره میره توی ۲۵ سالگی و هنوز شوهر نکرده!تازه مثل همه مادرها شروع کرد به تعریف از دسته گلش که ما شا الله از همه دخترها خوشکلتر و با شعور تر و نجیب تره(قضیه سوسکه و پاهای بلوریشو که به خاطر دارید؟!)بعدم مثل همیشه که از محسنات من شروع میکنه و در نهایت میرسه به عیبهای وحشتناکم(البته از نظر اون)که آره هیچکی مثل تو خوا ستگار نداره ،آرزو به دلم می ذاری و کاش خدا یه دختر حرف گوش کن به من داده بود و تو باید پسر میشدی واز این همه کله شقی به کجا میخوای برسی و چرا انقدر سخت میگیری و با این کارات آخرش شوهر نمی کنی و...........
و وای که اونوقت من باید چقدر انرژی صرف کنم تا جوش نیارم و با دو تا قربون  صدقه برم دنبال کار خودم.خلاصه این شیرینی خوشحالی ازدواج دوستم هم کوفتم شد.نمی دونم چرا هر کاری میکنم نمی تونم به این مامان گلم حالی کنم که بابا من شوهر نمی خوام.نمی خوام مثل بقیه دختر ها شوهر کنم.اصلا من دیوونم بابا !نه سخت میگیرم نه بهانه،فقط یکی رو میخوام که زبونم رو بفهمه یکی که مثل بقیه نباشه که فقط زن می خوان نه پریسا.یه زن با تمام موجودیت مشترکی که بقیه زنها دارن و براشون فرقی نمیکنه که او زن کی باشه فقط چون بابا و عمو و پسر عمو پسر خالشون زن گرفته اونا هم باید زن بگیرن،یه دختر نجیب خوشگل،خانواده دار تحصیلکرده و خانم و .........نه پریسا با همه دیوونهگیهاش
خب من چیکار کنم که با هر کدومشون حرف میزنم انگار آدم مریخی دیده باشن فقط بهم زل میزنن؟ مجبور که نیستم واسه خاطر اینکه اسم یکی روم باشه خودمو اسیر کسی بکنم که اصلا نمی فهمه من چی میگم؟اما خب چکار میشه کرد؟مادره دیگه منم که بچه اولشم و پشت سرم دو تا دختر دم بخت دیگه هم داره.دلش می خواد سامان گرفتن منو ببینه و تازه همش میگه دلم از این می سوزه که این همه هم خواستگار داری اگه نداشتی دلم نمی سوخت اما نمی تونم اینو بهش تفهیم کنم که بابا تعریف تو و من از سامان گرفتن با هم خیلی متفاوته.راستش دیگه از گشتن دنبال گمشده ام خسته شدم بذار یه مدت اون دنبال من بگرده!